دايي ممد |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
جشنواره جشنواره ها!
١- در این درگیریها و تفکرات در هم و برهم سیاسی و دهه مبارک فجر و زجر! حیف هست که از استادی از فرهنگ و هنر این سرزمین که رفت چیزی نگم. رفتن به آنطرف مرزها نه بلکه به آغوش مرگ...
هفته پیش استاد احمد بروجردی به سرای باقی شتافت.وی از نجارهای هنرمند و قدیمی این سرزمین بود و کارهای مختلفی ارائه کرد.یکی از شاخصترین آثارش ساخت دربهای مسجد الغدیر تهران واقع در میرداماد بود.جالب اینکه مراسم هفتم وی در همین مسجد برگزار شد.
متاسفانه ما استادان بسیاری در هنر این سرزمین داریم که اصلا در حافظه تاریخی و رسمی کشور باقی نمی مانند مگر با یاد آنها در ذهن شفاهی این مردم!
حتما در این مورد بعدا بیشتر خواهم نوشت ومخصوصا در مورد استاد محمد حسین رسولی نزاد به عنوان طراح و سازنده مبلمان بخش تشریفات مجلس سنای ایران در سال ١٣۵٢ و سازنده ضریح امامزاده قاسم دامغان و بسیار ی دیگر آثار ریز و درشت و...
٢- جشنواره هنرهای تجسمی فجر امسال در نهایت احترام به هنرمندان عزیز بسیار مزخرف هست!(باور کنید محترمتر از این نمیشد!) چیدمان افتضاح آثار - وجود آثار درهم و برهم از چند هنر در کنار هم(نقاشی ، عکاسی و کاریکاتور) چسبانده شدن پشت و رو و نامنظم بعضی لیبل ها؛ وجود آثار تکراری در بخش کاریکاتور (یکی از آثار بلغارستانی مربوط به دو سالانه کاریکاتور ٣ سال پیش در فرهنگسرای صبا بود!)
نقاشی های صرفا شعاری از جبهه و جنگ و عکسهای کاملا تکراری از سنتهای همیشگی ایرانیان واقها خالی از هرگونه خلاقیت جدیدی بود...و واقعا توهین به شعور بازدیدکننده ها بود...........
| لینک | پنجشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸۸ - ممد |
درهم!
نمی دونم از کجا شروع کنم؟از ظاهرسازیهایی که توی روز عاشورا ازاین ملت ظاهربین دیدم از قربانی های ساختگی از پز ماشین و اموال!!وغیره که البته بیات شده تا حالا یا از اینکه تلویزیون جمهوری اسلامی داره رنگ سبز رو خراب می کنه با سبز کردن صحنه اخبار ساعت ١۴ و ٩ صبح و برنامه فوتبالی ٩٠ با تیزرهای سبز رنگش(مطمئنا می خوان تا رنگ سبز برای مردم عادی عادی بشه) اما یقینا کور خوندن!
جنبش سبز دیگه از دایره موسوی ها و کروبیها خارج شده و همون چیزی که نظام استبداد ازش میترسید سرش اومد به عبارتی اتحاد عجیب و غریب همه گروههای مخالف !
اما دلم نمیاد از رمان "چشمهایش" بزرگ علوی نگم.تازه تمومش کردم و باید بگم که انگار مال همین امروزه!استبداد و فساد حکومت؛ عشقهاوسرگردانیها؛ظواهر و ......گویا جامعه ایران هنوز به بلوغ نرسیده و امیدوارم که این بلوغ رو ببینیم به همین زودیها.
| لینک | جمعه ٢٥ دی ،۱۳۸۸ - ممد |
کاملا جدی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق برپا نکنیم؟
چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم؟
خانه اش ویران باد..........
سکوت شهر را باید برآشفت........
برای کاری اداری به اداره ای می روم و هجوم گوسفندانه کارمندان را برای سوار شدن به اتوبوس جهت شرکت در محکومیت ساختارشکنان!! می بینم و حالم از هر چه انسان بادمجون دور قاپچین هست به هم می خوره.....
برای چه کسانی فریاد بزنیم؟؟؟برای آدمهایی که تا ٣٠ سال پیش کراوات می زدند و بعدش ریش گذاشتند و ندای"سلامون علیکمشان" گوش آسمون رو کر کرده و پیشانی هایشان را با قاشق داغ کرده اند و حتما اگر روزی ورق برگردد باز هم کراوات خواهند زد....برای کی ؟؟؟
از تلویزیون جمهوری اسلامی حالم به هم می خوره که دست هر چه بنگاه خبر پراکنی رو از پشت بسته و ...........
به راستی که عصر ما عصر فریبه.....ولعنت بر هر نوع استبداد.........
| لینک | پنجشنبه ۱٠ دی ،۱۳۸۸ - ممد |
گزارش شماره 1025 مسافر
سلام بی پایان بر اوز بزرگگگگ
نمی دانم اصلا برای چی مرا در زمین به این کشور فرستاده اید!!جناب اوز، به روح پدرتان قسم که این مملکت پر از تناقض است!مثلا ببینید:
١- بیشتر جوانهای اینجا می خواهند از این کشور بیرون بزنند و در جای دیگری زندگی کنند!
٢-شخصی مذهبی به نام آیت الله منتظری فوت نموده است اما اینجا حتا اجازه مراسم ختم که رسمی است برای مردگان را هم نمی دهند!! مردم عزادار را کتک می زنند و مثل گوسفند با آنها برخورد می کنند(توضیح اینکه گوسفند موجودی لذیذ توی مایه های غزبیت خودمان هست!)
٣-درمراسمهای مختلف خیلی ها پارچه سبز رنگ استفاده می کنند.مخصوصا دخترها با این رنگ چقدر خوشگل می شوند!(آخ یاد معشوقه زمینی ام افتادم!)بعد پلیس یا آدمهایی توی مایه های پلیس(خودم هم نفهمیدم که کی پلیس هست!)این سبزها را آزار می دهند!
۴- مردم نان ندارند بخورند بعد دولتشان دم از قدرتی هسته ای می زند نمی دانم مگر خورشید و دیگر انرزی ها پس بدرد چی میخورند؟؟
۵-تازگی ها گفته اند هر کس روی پولش نوشته شده باشد:رای من چی شد؟پولش مثل دستمال توالت حواهد بود!!
۶-آخ باز یاد معشوقه ام افتادم.......جناب اوز جان مادرتان کمککککککک..دیگر پیامکی ندارم که در مدح او برایش بفرستم!!
٧-به امید رهایی من از کره زمین!بدرود.......
| لینک | پنجشنبه ۳ دی ،۱۳۸۸ - ممد |
مسافر
از مامور شماره ۶۴ به شاهکار زیباییها "اوز"!
امشب را ایرانی ها شب چله یا یلدا می نامند.اینجا هوا زیاد هم سرد نیست فقط سوز می زند!
امشب می خواهم اگر اجازه بدهید بجای گزارش ، از خودم برایت بگویم.جناب "اوز"، دختری زیبارو و زیبا سیرت مرا سخت مجذوب و دیوانه نموده است.مردمان زمینی می گویند که عاشق شده ام.اما اگر ما در سیاره خودمان ؛ جنس ماده ای جوان را ببینیم و از او درخواست زندگی مشترک کنیم وی بی محابا پاسخ مثبت می دهد!اما در روی زمین نمی دانم که چرا اینطور نیست!!بارها به او گفته ام که دوستش دارم و و اقعا هم همینطور هست.بارها به او گفته ام که من خوشبختت خواهم کردو با تو نیز من خوشبخت خواهم شد......اما نمی دانم که چرا زیاد مرا تحویل نمی گیرد! نمی دانم ..شاید زیاد خوشگل نیستم یا شاید چون زیاد پولی در بساط ندارم!!یا شاید چون ...اصلا نمیدانم که چکار کنم...دیروز داشتم ترانه ای می شنیدم .دوستی می گفت نام خواننده اش "ابی" هست.چقدر با وسعت می خواند....در جایی می گفت:برگ ریزونای پاییز؛کی چشم برات نشسته؟از جلو پات جمع می کنه، برگای زرد و خسته...کی منتظر می مونه؛حتا شبای یلدا، تا خنده رو لبات بیاد؛ شب برسه به فردا........وچقدر در آن لحظه من حس غریب و خرابی داشتم و چقدر می خواستم که او مال من باشد(آن دختری که عشقم هست را می گویم)......
اما جناب "اوز"؛ حسی به من می گوید که شاید آن عشقم مرا نخواهد؛حسی دیوانه کننده....نمی دانم چکار کنم؟می خواهم موهایم را"فشن"کنم یا ادای سوسولها را در بیاورم!یا اصلا قلیان بکشم و یه وری دودش را پف کنم!!
نمی دانم..شاید توجه اش بهم جلب گردد و او هم دیوانه ام شود!!فرید اس ام اسی به من داده بود :ما همیشه صدای بلند را می شنویم؛پررنگها را میبینیم؛سخت ها را می خواهیم؛غافل از اینکه خوبها آسان می آیند،بی رنگ می مانندو بی صدا می روند...از دیروز تا بحال دارم به این اس ام اس فکر می کنم!!!
با تقدیم احترام به کنفدراسیون.
| لینک | دوشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸۸ - ممد |
زبانم می گوید....
برایت بارها باید بگویم،که در رگهای من جاری شدی چون خون
که از من ساختی بار دگر مجنون شاید
از شکوه عشق خانمانسوز برایت بارها باید قسمها یاد کرد
برایت بارها باید سرسجده فرو آورد شاید
زدست تو به تاریکی کوهستان غم باید سفر کرد
به دنبال تو تا خورشید باید رفت
به پیش پای تو شاید که چون یک مشت خاک بی بها گردم
برای قلب تو شاید خدا گردم
نمی دانم که در جای نگین تاج زرین کلاهت جای می گیرم
ویادرزیرپاهای تو بی رحمانه می میرم شاید
نمی دانم که بعد از سالهای سخت و دشوار
که بعد از روزهای گرم و شیرین
زمان مردنم ...زمان مردنم آیا در آغوش تو جانم را خدا گیرد
ویا این آرزو در نطفه می میرد شاید..........
(مسعودفردمنش)
| لینک | جمعه ٢٧ آذر ،۱۳۸۸ - ممد |
اجرای پاستورال ..
١-اولی :آقا من از رسالت اومدم! عجب ترافیکی بودا! ....دومی:من با یه پیک موتوری اومدم ! مردم از سرمااااا.... سومی : این اتوبان همت چه غلغله ای بود.....اینها صحبتهای ادمهایی بود که بی صبرانه در سرسرای تالار وحدت(رودکی خدا بیامرز!)منتظر اجرای گروه ارکسترال پاستورال به رهبری مهرداد فرید مهاجر بودند.انچه که این کنسرت رو جذابتر کرده بود اجرای قطعات گروه فرانسوی "ارا" بود و برای من در درجه اول حضور الی در این کنسرت بود!
٢- اعتراف می کنم که تا مدتی نمی تونستم بهت خیره بشم!و به تو در سراسر اجرای برنامه افتخار می کردم ........
٣- اجرای قطعات شور انگیز با سازهایی همچون گیتار الکتریک و گیتار بیس و هماهنگی با سازهای کلاسیک من رو به یاد اجراهای یانی و همچنین کنسرت گروه متالیکا با یک گروه ارکسترال انداخت.اما این هماهنگی و شور ادم رو سراسر بی تاب میکرد و نمی دونم چطور روی صندلی دوام اوردم!
۴- پاستورال گروه خوب و آینده داری هست.به شرطی که بتونه هماهنگتر بشه که البته با توجه به رهبر این گروه و انگیزه جوونهای این گروه به این مهم خواهد رسید.
۵-........................ از نیرویی که توی این کنسرت گرفتم خیلی حال کردم.
۶- و پایان شب برای من ......... به این فکر میکردم که آیا این یک رویای زودگذر بود یاواقعیتی ابدی؟؟؟
| لینک | سهشنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸۸ - ممد |
رفیق
الله بخش هم رفتنی شد! البته به خونه بخت.... روزهای جالب و پر حسی باهم داشتیم.حداقل ٢۴ سال رفاقت زمان کمی قطعا نخواهد بود و امیدوارم که روزی اینجا از ۶٠ سال دوستی بنویسم.
شاید درک ٧٠ کیلومتر پیاده روی تا چشمه علی اونهم نه یک بار و دو بار ،تعقیبمون توسط سگ های گله!؛ جستجو در تپه حصار برای کمک گرفتن از دیگران جهت حفاظت از این تپه تاریخی ، یونسکو !؛ رازهای بزرگ زندگی ؛ عشق ها ؛ شب نشینی در آپارتمان کوچکت( جای گرم با یه سوپ گرم و جایی که بتونی اسبتو ببندی!) و هزار و یک چیز دیگه روزی برای خودم و خودت هم غیر قابل باور باشه!
اما باید بگم که شب عروسیت خیلی دلم برای همه اون روزها تنگ تنگ شد و چقدر دلم گرفت....بقول همرازم:خوش بگذرون.اما هر کاری کردم نشد که نشد........و چقدر اونشب سرد و غمگین برام بود!
به امید خوشبختیت..........و به امید آینده........
| لینک | یکشنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸۸ - ممد |
12.30
باد سردی می وزید منتظربود تا معشوقه اش رو بعد از مدتها بببنه؛اضطرب عجیبی داشت!شاید فکرشو نمی کرد! پیرمردی فال فروش نزدیک پسرک شدسلامی کردو گفت:ازم یه فال میخری؟پسرک بدون معطلی دستشو جلو برد و فالی برداشت؛و اسکناسی رو در دست پیرمردفشرد.پیرمرد بهش دست داد و گفت:موفق باشی پسرم......
بارون داشت میومد...ملاقات ا نجام شده بو د...پسرک با دلی شکسته از اینکه :هنوزحسی بهت ندارم ..داشت بیرون میومد....یاد فال پیرمردفال فروش افتاد؛بی معطلی بازش کرد:
ای نسیم سحرآرامگه یار کجاست؟ منزل آن عاشق کش عیارکجاست؟
............
با گونه های که خیس شده بودند به سمت ناکجا به راه افتاد..........
| لینک | سهشنبه ۳ آذر ،۱۳۸۸ - ممد |

